تبليغاتX
نبض

نبض

رفقا سلام علیکم جمیعا....

ببخشید دیر به دیر اپ میکنم ...

دست تنهامو و کارا زیاد....

یه چند روزی نیستم........

دلم تنگ میشه...

واسه شما.


 

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت7:34توسط باران | |

آدمی دو قلب دارد قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود
...

با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم
...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم
.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت19:37توسط باران | |

 سلام ۲۰بهمن تولدم بود ممنون از همه دوستان که تبریک گفتن و ممنون از اونایی که اسون دلمو شکوندن.........

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت9:36توسط باران | |

اس ام اس عاشقانه ! (126)

*************پیامک های عاشقانه*************

عشق یعنی جسم و جانم مال تو / عشق یعنی پرسش از احوال تو / عشق یعنی از خودم من خسته ام / عشق من ، به تو دل بسته ام .


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت12:35توسط باران | |


آنهايي که (از ايران) رفته اند، ايميلشان را در حسرت ِ نامه از آنهايي که مانده اند باز مي کنند و از اينکه هيچ نامه اي ندارند کلافه مي شوند.

آنهايي که (در ايران) مانده اند هر روز ايميلشان را چک مي کنند و از اينکه نامه اي از آنهايي که رفته اند ندارند، کفرشان در ميايد .

آنها که رفته اند همانطور که دارند يک غذاي فوری درست مي کنند تا تنهايي بخورند، در این خیالند که آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم دیزی یا قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و جمعشان جمع است .

آنها که مانده اند، همانطور که دارند يک غذاي سر دستي می پزند، تجسم مي کنند آنها که رفته اند الان با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از ان غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست.

آنها که رفته اند، فکر مي کنند آنهايي که مانده اند دائم با هم به گردش میروند... دربند، لواسان، بام تهران و درکه و… و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.

آنها که مانده اند، تصور مي کنند آنها که رفته اند، هرشب به بار و ديسکو مي روند و خوش مي گذرانند و آنهایی را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهايي که رفته اند دلشان لک زده بجای آن مشروب ها که چندان باب طبعشان نيست، يک چاي دم کرده سماوری حسابي بخورند.

آنهايي که مانده اند آرزو به دل شده اند که برای يکبار هم که شده بروند داخل مغازه اي و بی دغدغه و نگرانی، مشروب سفارش بدهند.

آنها که مانده اند بر این باورند که آنهايي که رفته اند دیگر حق اظهار نظر ندارند و فوري قلم برداشته و اسم شان را خط مي زنند.

آنها که رفته اند، با شوق و ذوق بيانيه امضا مي کنند و مي خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، ملحق کنند.

آنها که مانده اند در حسرت بي بي سي و صداي آمريکای بدون پارازيت، و اینترنت بدون فیلتر و رسانه های تماماً دولتی کلافه مي شوند.

آنها که رفته اند پاي اينترنت پر سرعت، دنبال فوتبال شبکه 3 با گزارش عادل يا سريالهاي داخلی و با کلام پارسي و فضاهایی ايراني هستند .
آنها که مانده اند، در ذهنشان از آن طرف، مدينه فاضله مي سازند.

آنها که رفته اند،به خاک گرفتن خاطراتشان در سرزمین مادری، حسرت میخورند.

و بالاخره: آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند... آنهايي که رفته اند مي خواهند بر گردند...

اما... هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند :

احساس تنهايي...


+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت12:25توسط باران | |

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

پیامک های عاشقانه,پیامک عاشقانه,پیامکهای عاشقانه,پیام های عاشقانه

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت7:29توسط باران | |

کاش می شد تو جنگلا،یه کلبه داشتیم من و تو

زمین و شخم می زدیم ،دونه می کاشتیم من تو

خودمون خونه می ساختیم ،دستامون گلی می شد

آهن و بتن نبود،دیوارا،کاگلی میشد

وقتی هیزم می آوردم تو میشستی رو به روم

می چکید نم نم بارون رو درختا روی بوم

آتیش کلبه به را بود ،دیگه سردت نمی شد

غم نون زانو می زد،حریف مردت نمی شد

کاش رو کول آدما خورجینی از غصه نبود

عشق آدما به هم فقط توی قصه نبود

کاشکی رو سر گلا منت باغبون نبود

واسه امنیت شهر ،گزمه و پاسبون نبود

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت12:23توسط باران | |

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ....

یه غریب اشنا

دل جونمو ربود

اینجوری نگام نکن

گل یاس مهربون

اون غریبه خودتی

تا ابد پیشم بمون

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت12:9توسط باران | |

هر شب به فكرت نازنین تا صبح خلوت مى كنم

هر دم به شوق دیدنت اخمى به ساعت مى كنم

اّن دل كه دائم مى شكست با هر كلام ساده ات

امشب دل دیوانه را دارم مرمت مى كنم

اّن قصهْ دیرینه ات عمرى است در كَوش من است

اى اّن كه كَفتى اكَر رفتى قیامت مى كنم

با هر نكَاه ساده ات اّتش زدى بر جان من

اى خوب من بیش خدا دائم شكایت مى كنم

با دیكَران دیدم تو را، اما شكستم بى صدا

هركَز نكَو دیوانه اى دارم حماقت مى كنم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت12:8توسط باران | |

سلام دوستای گلم امیدوارم همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه کاش میشد اشک را تهدید کرد مهلت لبخند را تمدید کرد کاش میشد درمیان لحظه ها لحظه دیدار را تجدید کرد...........

+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت17:24توسط باران | |

غم تو قلب منو اسیر سایه می کنه

چشم من برای تو همیشه گریه می کنه

بارون می یاد تو کوچه

می شینه پشت شیشه

درست مثل روزی که

رفتی واسه همیشه

ای آرزوی قلبم

بگو امشب کجایی

پرسیدم از غم تو

در غربت جدایی

یک گوشه نشستم

دل به تو بستم

هستی رو باختم

دل به تو ساختم

ای کاش این آشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت11:10توسط باران | |

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت11:6توسط باران | |

این روزها حتی دیگر به خوابم هم نمی آیی


درکت میکنم ؛ همخوابی با دیگران تمام وقتت را گرفته است


چه ساده و شوخی ، جدی گرفته بودم همه چیز را


حالا این شوخی نابودم می کند


به من حس حماقت می دهد و فقط و فقط زجرآور است


به این فکر می کنم که


مدام ميگفتی خيالت راحت من وفادارم


و من چه ساده لوحانه خيالم را تخت كردم براي عشقبازي تو با ديگری


همان که نباید اتفاق افتاده است

و این پایان فصل حماقت من است

+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت19:54توسط باران | |

بخاطر دارم آن روزی
تک و تنها،
پر از نفرت،
قسم خوردم که باشم تا ابد تنها و بی احساس...
همان لحظه
تورا دیدم...
دلم لرزید و در قلب پریشانم
ندایی گفت:
هنوزم در دلت احساس لبریز است!
 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت19:54توسط باران | |

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای از دست رفته )
بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت18:29توسط باران | |

بی تو شهرم قاب بی تصویر شد

                                                    بی تو هر نقشی به غم تعبیر شد

بی تو آه و آتش و بیهودگی

                                                    گرد من پیچید و چون زنجیر شد

بی تو باران ، بی تو دریاهای دور         

                                                    در نگاه من تفسیر شد

بی تو ای مفهوم شادابی و شور

                                                    شهر شادی های من دلگیر شد

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت14:29توسط | |

تقدیم به ...

به اشکی که از غمت در چهره دارم

                                                       تو را چون صبح فردا دوست دارم

من بهاری در نگاهت دیده ام

                                                       من تو را از باغ زنبق چیده ام

من دو چشم به دریا می دهم

                                                       نام زیبایت را یه گل ها می دهم

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت19:17توسط | |

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می­آزارد

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است

به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.

دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت7:5توسط باران | |